خرید بک لینک
در حال خرید بودم که صدای پیرمرد دوره گردی به گوشم رسید؛ _آقا این بسته نون چند؟ فروشنده با بی حوصلگی گفت: هزار و پونصد تومن! پیرمرد با نگاهی پر از حسرت رو به فروشنده گفت: نمیشه کمتر حساب کنی؟!! توی اون لحظات توقع شنیدن هر جوابی رو از فروشنده داشتم جز این که شنیدم!؛ _نه، نمیشه!! دوره گرد پیر، م

برچسب: نویسنده: طاها کاظمی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 12:52

عاقبت پدرم بعد از ماه ها اقامت در تبریز، با زن عقدی خویش به تهران باز می گردد . بعد از ورود به خانه ، خطاب به طلعت خانم با صدای نیمه بلند می گوید :طلعت ... طلعت کجایی ...؟ سلام آقا ..خوش آمدید ... برو طبقه دوم .... یکی از اطاق ها را آماده کن . از این به بعد ایشون با ما زندگی می کنه . طلعت هم بلافاص

برچسب: نویسنده: طاها کاظمی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 12:52

لبخند خدا از خدا خواستم تا دردهایم را از من بگیرد،خدا گفت:رها کردن کار توست. تو باید از آنها دست بکشی.از خدا خواستم تا شکیباییام بخشد،خدا گفت:شکیبایی زاده رنج و سختی است.شکیبایی بخشیدنی نیست، به دست آوردنی است.از خدا خواستم تا خوشی و سعادتم بخشد،خدا گفت:من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعا

برچسب: نویسنده: طاها کاظمی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 12:52

کویر افکار من همچنان بارانیست بارانمبه حدی رسیده ام که چه تو هستی چه نیستی تو را تجسم میکنم اصلا شده ام مثل تو مثل تو در افکار خودم مثل تو ارام شده ام وسیع شده ام و هر چند وقت یکبار چهره هم مرطوب میکنم! اما خودم که نمیتوانم جای خالی تو را برای خودم پر کنم... میتوانم؟ من هر چه قدر هم وسیع و مهربان شو

برچسب: نویسنده: طاها کاظمی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 12:52

زماني كه آمادهايد به پيش رويد، راهي وجود خواهد داشت. وقتي از موقعيت كنونيتان راضي نيستيد، دري جديد به رويتان گشوده ميشود.

زندگي سوالات بسياري از شما دارد و در پاسخ دادن به آنها است كه ميفهميد زندگي ارزشمندترين ثروت است.

فريبا عربزاده

برچسب: نویسنده: طاها کاظمی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 12:52

بهار آمد تو با (سین) سفر رفتی بهار آمد عزیزم بی خبر رفتیتو ای زیباترین عید دلم ای دوست!چه تبریکی بگویم من که جای توکنار سفره ی هفت سین این دل همچنان خالیستبهار اینجا برای من، فقط یک فصل تکراریست!برایم عید تکراریست!به چشم دیگران عید است و بوی نوبرای من ولی این قصه پوشالیست!میان سفره اینجا سبزه می خند

برچسب: نویسنده: طاها کاظمی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 12:52

وقتی یک دانشمند هندی شطرنج رو اختراع کرد تقدیم به پادشاه هند کرد و پادشاه هند شطرنج رو به ایران فرستاد تا یه جورایی پز دانشمند هاش رو به ایران بده.پادشاه ایران به وزیرش دستور داد تا او نیز بازی بسازد وزیر ایران که از دانشمندان بزرگ بود بازی زیبای تخته نرد را ساخ

برچسب: نویسنده: طاها کاظمی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 12:52

خواب دیدم پدرم میاید ...باهمان صورت محبوب پر از لبخندش ...صورتش بود پر از نور خدا ...دست بردم که عصایش گیرم ...گفت باشی تو عصایم فرزند ...دل من تاب نیاورد ؛ و من بوسه زدم بر دستش ...که نگاهش همان لحظه به چشمم لغزید ....اشک در چشم دوتایی جوشید ...دست پر مهرش را بر سرم باز کشید ...گفتمش ای پدرم ...ما

برچسب: نویسنده: طاها کاظمی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 12:52

گاهی ... گاهی باید جرئت کردگاهی همتت باید از خودت بزرگتر باشدگاهی نباید برف و یخبندان را بهانه کردگاهی باید با کفش های محکم حرکت کردمهم نیست که دنیا بزرگ است و تو کوچک وضعیفگاهی برای قوی شدن باید همت کرد و از نو شروع کرد…شاید بهتر باشد گاهی چشم ها را بست و تلاش کرد…به نشدن ها …به ناامیدی ها و …همیشه

برچسب: نویسنده: طاها کاظمی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 12:52

ﮔﺮﮔﯽ ﮐﻪ ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻧﯽ ﺩﺭ ﮔﻠﻮﯾﺶ ﮔﯿﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺑه دﻧﺒﺎﻝ ﮐﺴﯽ ﻣﯿﮕﺸﺖ ﮐﻪ ﺁﻧﺮﺍ ﺩﺭ آﻭﺭﺩ.ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﺑﻪ ﻟﮏ ﻟﮑﯽ ﺭﺳﯿﺪ ﻭ ﺍﺯ ﺍﻭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺗﺎ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻣﺰﺩ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻋﺬﺍﺏ ﻧﺠﺎﺕ ﺩﻫﺪ ﻟﮏ ﻟﮏ ﺳﺮﺵ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﻫﺎﻥ ﮔﺮﮒ ﮐﺮد ﺍﺳﺘﺨﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺩﺭ آﻭﺭﺩ ﻭ ﻃﻠﺐ ﭘﺎﺩﺍﺵ ﮐﺮﺩ.ﮔﺮﮒ ﺑﻪ ﺍﻭ ﮔﻔﺖ: همینکه ﺳﺮﺕ ﺭﺍ ﺳﺎﻟﻢ ﺍﺯ ﺩﻫﺎﻥ ﻣﻦ ﺑﯿﺮﻭﻥ آﻭﺭﺩﯼ ﺑﺮﺍﯾﺖ ﮐﺎﻓﯽ ﻧﯿﺴﺖ!ﻭﻗﺘﯽ

برچسب: نویسنده: طاها کاظمی تاريخ: جمعه 19 خرداد 1396 ساعت: 12:52

صفحه بندی